الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
141
الغدير ( فارسى )
چه نيكو بنيادى براساس مبادى و اصولى گذاشتهاند كه اين كردهء آن را بر عهده گرفته ، و به ساختن بدعتها نيز قناعت نكردهاند ، بلكه براساس اين سخنان سست ، امثال اين روايات را آوردهاند ، و بر پژوهندهء محقق لازم است كه در اينباره به خوبى بررسى كند . ما اينها را به خرد خواننده واگذار مىكنيم . اينك جاى آن دارد كه از آورندهء اين مطالب مسخره بپرسيم : آيا روزى كه ابن خارجه مرد ، قيامت برپا شده بود كه خدا در آن مردگان را به تكلم وادارد ، يا اين جوابى است كه از سؤال برزخ شنيدهاند و يا اينكه عقيدهء اماميه در مسئلهء رجعت تحقّق پيدا كرده و ابن خارجه بازگشته است ؟ اين بازگشت ، در نظر حسابگران كه مىخواهند حقايق را بررسى كنند ، چيزى جز سخنان بىارج و بىاساس نيست . آيا ابن خارجه از اينكه در ايّام خلافت خلفا به هلاكت نرسيده ، متأثر بوده است و آيا اين حسرت پس از مرگ در دل او باقى مانده كه پس از مرگ آنها را درك كند ؟ گويا اين كرامتى از جانب خدا بوده كه پس از مرگ به دو عطا كرده است ! يا اينكه خداوند براى اقامهء حجت خود بر مردم ، او را پس از مرگ به تكلم آورده است و در لوح محفوظ او را مقامى داده است كه به پيغمبر و رسول امين خود آن را نداده است و اين ابلاغ را به ابن خارجه اختصاص داده و او را آن پايگاه بخشيده كه به صاحب رسالت و خاتميت آن را نبخشيده است ! اما اينكه چرا در اين ميان اسم خليفه چهارم را انداخته و او را در شمار خلفاى برحق نياورده است و دربارهء او عبارت « در لوح محفوظ آمده و براستى كه راست گفته است » را ذكر نكرده ، معلوم نيست ، در حالى كه وى جان پيامبر بزرگوار است كه خداوند او را در قرآن ياد كرده و به آيهء تطهير اختصاص داده و ولايت او را به ولايت خود و پيغمبرش مقرون داشته است ، و اين بسى شگفتىآور است . اما چه بسا كه از اين ستم آشكار در شگفت نمانى ، چرا كه پس از بررسى خواهى ديد كه اين روايت به سعيد بن مسيّب و نعمان بن بشير منتهى مىشود كه پيش از اين دربارهء آنها بحث كرديم و هردو در طليعهء دشمنان امير المؤمنين عليه السّلام قرار دارند . در اينجا مشكل ديگرى هست كه جز با اين حلّ نمىشود كه بدانيم ابن خارجه در روزگار خلافت عثمان وفات يافته ، پس آيا اصحاب عادل يا عدول صحابه ، چنين كرامتى